در پستوی خیالم تو را می کاوم
می یابم و باز در می یابم که نیافتم
می خوانمت
می خوانمت به تنهایی بی پایانم!
در من جاری شو و بسان قاصدک در باد به رقصم آر
به پایانم بر،تا آغاز دوباره
روحم بیگانه است و بی تاب آشنا
در مانده و در راه مانده
بی تاب بوسه نا متناهی و بی قرار وصل
بیگانه شدم بدان هنگام که همسفر پیر دوره گرد شدم
بیگانه تر شدم آن هنگام که خواب رنگها را باور کردم
آنقدر بی رنگ بودی و شفاف که ...
آیا مرا مجالی دوباره برای با تو بودن خواهد بود؟
.....................................................................................................................................
پ ن:
عکس های بلاگ کار خودمه
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:33  توسط پری
|
دوباره شوار
دوباره خاطره آساره
دوباه دلتنگی!
یاده یه شعر سهراب افتادم.
کنار تو تنهاتر شده ام
از تو تا اوج تو،زندگی من گسترده است
ازمن تا من،تو گسترده ای.
با تو برخوردم،به راز پرستش پیوستم.
از تو به راه افتادم،به جلوه رنج رسیدم.
وبا این همه ای شفاف!
و با این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو به در نیست.
زمین باران را صدا می زند،من تورا
تازه میفهمم که چرا می گن بارون همه چیرو تازه می کنه ،زمین،روح،هوا،دشت...و امروز یه خاطریه احساس
کاش شب بود تا منم این غرورو توش گم می کردم .منم می نالیدم می باریدم.. جاری می شدم میرفتم تا دریا،تا مرداب تا جنون..
برای خودم می خونم:
اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل!
میان ما راه درازی نیست،لرزش یک برگ!
لرزش یک برگ نه لرزش یک روح،مرگ!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:12  توسط پری
|
یه مرغ عشق سبز که از تو دستات پر می زنه و میره.
یعنی دستات قفس بودن؟ یا مرغه،عشقش یه جای دیگه بود؟
ولی دستات بازه،دستات بازه تا هر وقت دلش خواست برگرده!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط پری
|
آدمک تو را چه می شود؟
به کدام خفت تن می دهی؟مسخ چه شده ای؟چه بی صدا شکستی و چه بی صدا تر می خواهی بشکنی؟می دانم تو نیز روحت را در هزار توی وجود گم کرده ای. آنقدر پی این آدمها گشتی که آخر تو هم به درد آنها گرفتار آمدی .چه آسوده دیگر روزهایت را شب می کنی و آسوده تر از آن شبهایت را روز.
....
چه مغرورانه خود را ستاره پنداشتی.می دانستی ستاره هم می شکند؟ نمی دانم کی به این غربت از خویش خو کرده ای.کی فریادهایت را در خود سکوت کرده ای کی اشکهایت را پایان بردی؟
آدمک تو را چه می شود؟
ایستاده ای به تماشای چاپلوسی آینه؟رنگها را باور نکن عطر ها را باور نکن!این روزها چه زود باور شده ای!می دانم از عوارض این درد است که به جانت افتاده است.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:12  توسط پری
|
عشق گناهیست
اعتماد گناهیست
و مردم پر هیزگارانند
تو چه می جویی ای دستان پرگناه؟
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:29  توسط پری
|