خدایا،بگو ابر ببارد
درخت هم دستهایش را به آسمان گرفته
پ ن:
خدایا دادی و بازپس گرفتی،شکر
درخت هم دستهایش را به آسمان گرفته
پ ن:
خدایا دادی و بازپس گرفتی،شکر
پ ن:
بعضی از برخوردها برایم مضحک است
گاهی کر و کور می شوی ،چشم بسته می روی پایین ،به پست ترین نقطه ممکن!
پ ن:
یک همراه در این پله ها...
من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه
من هم شبی به شهر تو راه جستم ای هوس
زان لب هزار ناله فرو مرده در سکوت
زان شب هزار قصه فرو خفته در نگاه
می ترسم از سپید
می ترسم از سیاه
می ترسم از سپیدی روزان بی امید
می ترسم از سیاهی شبان پر ملال
پ ن:
۱-از یک دوست شنیده ام.یک دوست!!!!!
۲- هوای جزیره ام ابری شده،باریدن می خواهد
سلام
حتماً خیلی هاتون این تبلیغات گوشه بلاگ که میادو دیدین.اگه دقت کرده باشین یکیش نوشته« آموزش زبان در خواب همراه جایزه» تازه از نظر علمی هم مثل اینکه ثابت شده.
تصور کنین شب بخوابین صبح پاشین با خانواده خارجکی حرف بزنین اونم بدون هیچ گونه فسفر سوزوندن تضمینیه تضمینی تازه هم گارانتی داره هم جایزه،دیگه نور النور.
حالا قوه تخیلتونو ببرین بالا،آخ اگه این طرح تو مدارس اجرا شه چه شود.اونوخت بچه ...خونای مدرسه چپ و راست میان دیازپام میخورن.
دانشجو های محترم هم شبای امتحان به جای اینکه شب زنده داری کنن . راحت سرشونو میزارن رو بالش می خوابن. بعدش به جای نمره های ده،یازده بیستاشونو میشمارن.
یادمه بچه که بودم همیشه خواب میدیدم دارم کتاب میخونم همین که میومدم ورق بزنم از خواب بیدار میشدم جالب اینجاست که انگار درسای روزو دوره میکردم. بگو پس چرا انقد بیست بیست میگرفتم،نگو از این فناوری استفاده میکردم و خودم خبر نداشتم(آی ناقلا بلا بودی واسه خودت)حیف که دیگه از اون خوابا نمی بینم.آرزوی یه بیست مونده تو دلم تا 75/19اومدما بیست نگرفتم حتی دریغ از یه ارفاق ،مگه ما دل نداریم .
حالا که رفتم به بچگی بزارین یکی از ذهنیات عجیب اندر غریب خودمو تعریف کنم و فیض ببرین از عقل و هوشم در نوعه خودم علامه دهر بودم4_5 سالم که بود فکر میکردم اونایی که میرن بیمارستان بستری میشن اونجا بستنی میشن.حالا چه ربطی داشت بستری شدن به بستنی شدنو نمی دونم
اونقد مطمئن بودم که از هیچکی هم نمی پرسیدم.می دونین چی شکمو به یقین تبدیل کرد؟نه؟نمیدونین؟خوب راست میگین علم غیب که ندارین.
اولش شک کردما ااااا نه اینکه نکرده باشم نه ، خدا بیامرزه دایی بابام(خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه)یه روز شنیدم مرض قند گرفته تو بیمارستان بستری شده اونجا دیگه مطمین شدم که بی برو برگرد بستنی میشن.استدلالم هم این بود که خوب شیرینیشون زیاد میشه برای بستنی شدن آماده میشن.. تو فیلما هم که دیده بودم آدمای مرده رو کفن میکنن پیش خودم حتماً فکر کردم اونم پاکتشونه.دیگه انقد به عقلم نرسید که آخه دختر کی اون بستنی هارو میخوره.
بچه هارو که تو بیمارستان راه نمی دادن بریم ببینیم چه خبره ، فرضیه برای خودمون صادر میکردیم(یکی هم نبود بگه پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است).هنوز که هنوزه وقتی می خوام برم بیمارستان این ذهنیتو دارم که منو راه نمیدن بعدش یادم میاد نه بابا من دیگه بزرگ شدم.این ذهنیت ها همش ریشه در بچه گی داره.هی میگن بچه رو عقده ای نکنین اینجاست.