آسمان دل را به اینجا بیاور،اینجا هم خواب ستاره می بیند
آسمان دل را به اینجا بیاور،اینجا هم خواب ستاره می بیند
با خود،در گوشه ی خلوت زمان نشسته ام .چه اندازه برایم غریب شده خاک اینجا،به خیالم در هوای غربت نفس می کشم.نایی نمانده،حتی نای نفس کشیدن.نگاه ها چه امروز برایم ناآشنایند و صداهایی که مرا به خود می خوانند ناآشناتر.
دلم تنگ است تنگ تنگ!می زند اما فضا برای تپش ندارد، هر بار دردش می گیرد.هوای جاده ای داردم که انتهایش دشت سپیدارست و گل های وحشی،سراسرش سراب و خیال.
به راستی سرزمینم کجاست؟
ابتدای این راه یا انتهایش که برایم نا رسیدنیست.جسمم زاده ی اینجاست و روحم متولد آنجا!!!
پ ن:
آرزویم دیدن
دیدن آن دشت سپیدار
در دشت گل پونه های وحشی.
شب را به انتظار تبسم صبح می خندم.
گاهی، تمام لذت های زندگی در لحظه ای جمع می شود،لحظه ای زیر آفتاب پاییز، نشسته ای و خداست که در آغوشت می کشد ،گرم می شوی.خلسه ای ناب وجودت را می گیرد،و چه آرامشیست سحرانگیز که در این لحظه ها نهفته.
به پایان می اندیشم،به لحظه ی جدایی،جدایی ذره ذره از سرانگشت پا تا ...،به لحظه ی جدایی روح از قلب،لحظه ای که آرزو ها و دوست داشتن ها رنگ می بازند و دیگر هیچ می شوند.به لحظه ایی که روح از سرت می گیرند و بینا می شوی و لحظه ای که...
خدایا برایم چه گونه لحظه ایست ،آن هنگام که تو را می بینم؟
-تمام راه برایم می گوید*، از غمی که پیچک می شود دورش و نفسش را بند می آورد ، چشمهایش را خیس می کند و به جانش آتش می کشد. کلمه ها برایم گنگ و نامفهوم اند و خود لای خاطره های دور و نزدیک چرخ می زنم خاطرات خاک شده را هی نبش می کنم و دوباره رویش خاک می ریزم و می روم سراغ آن دیگری،هی می کنم و هی خاک می کنم.می گردم ،پیدایش نمی کنم،گذر زمان آن را هم ربود؟
برایم می گوید ،و من در ذهن برای دیگری!
دیگری؟
خود،خدا،...نمی دانم. نمی دانم دیگری کیست،فقط می گویم،از پیچکم.
-و بغض هایی که حباب می شوند روی آب.نگاهم به موجهاست،عجیب این ساحل به سکوت می داردم.دیگر من هستم و دریا و ناله های زنی میانسال که دوباره قامتش در نگاهم نقش می بندد.طول ساحل می رود و میاید و مشت مشت سنگ برمی دارد و به صورت دریا می کوبد،هر بار انگار کسی بر قلبم چنگ می زند، دلم آشوب می شود.دریا عزیزی از او گرفته؟
-ستاره دم غروب،از پشت شیشه نگاهش می کنم ،ابری می آید و آساره ای که دیگر نیست.
*یه دوست از جنس خودم
قفس می پندارد
به گمانش ، در اسارت آمده
پرواز را آرزو دارد
سه تا گوسفند وسط شهر
پشمای مامنه انگار سشوار کشیدست![]()