تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
به تارای شب دل نبند،شاید نوریست از آن ستاره ای مرده.عجیب سوسویشان دل می فریبد
این روزها ستارگان را نیز باور ندار...
تن به سیاه می دهند آنان که خود از نور می گفتند!
در غم ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
چه زود هدف ها و آرزو ها بعد از رسیدن رنگ می بازن و پوچ می شن.گاهی درست تو لحظه موعود می شن بی ارزش ترین چیز ممکن.حتی گاهی پیش از این که بهشون برسی مضحک و عبث می شن!
هدف ها و آرزوهایی که فقط برای خودم دارم و برای دلم انجام می دم سریع بی ارزش می شن و حس زدگیش تو وجودم آزارام میده.یه حس نفرت انگیز ناامید کننده و وحشتناک،انقد وحشتناک که فکر می کنم یکی از پیروای نهیلیسم هستم!اما کارایی که به خاطر یا برای یه نفر انجام میدم لذتش موندنی میشه یه لذت مانای وصف نشدنی، لذتی که تو تک تک سلولا های بدنم حسش میکنم.حالا این غیر هرکی می خواد باشه،یه دوست،یه هم کلاسی،هم جنس،خانواده و...، بالاتر از همه برای خدا.
از سال پیش تا حالا چقدر عوض شدم.چقدر طرز لباس پوشیدنم،فکر کردنم،رفتارم،عادتهام،دعا هام،خواسته هام،روزمرگی هام و...فرق کرده،حتی گاهی احساس میکنم صدام هم عوض شده.تو این یه سال تجربه های زیادی داشتم.روزها رو پشت سر گذاشتم.روزهایی که پر از نشاط و سر زندگی بود و کسی جلودارم نبود، روزهایی که به مرز کفر می رسیدم.روز های که خالی بودم،خالی از ایمان،خالی از اراده ،خالی از اعتماد به نفس،خالی از عشق و پر از خستگی،پر از بغض خفه شده و پر از تنهایی و سکوت.
روزهایی که خودمو باور کردم و شدم یکی از بهترین و با استعداد ترین شاگرد های استادام.روزهایی که مجبور شدم خدا حافظی کنم!روزهایی که شدم محرم راز،رازهایی که گاهی تو دلم سنگینی میکنه.روزهایی که غم داشتم ولی خندیدم،غم نداشتم ولی شاد نبودم.روزهایی که با تمام وجودم دعا کرم،دعا کردم خلاف اون چیزی که مجبورم عمل کنم اتفاق بیوفته.دعا کردم امیدم واهی نباشه.روزهایی که خدارو شکر کردم از اینکه پست و حقیر نیستم از این که محدود نیستم،از این که هستم و خوش بختم،از این که خوشبختی دیگران آزارم نمی ده و خوشبخت ترم میکنه.
و روزی که دلم شکست و زیر بارون کنار راضیه از اشکام خیس شدم!سرمای بیرون رو تنم بود و درونم داغ داغ.می خواستم فقط راه برم و حرف بزنم،حرف بزنم و همه ی حرفای نزده رو از درونم بیرون بریزم.خندم گرفت از حرف های راضیه از دلداریهاش، از این که همه ی اونهارو خودم بهش گفته بودم و اون داشت حرفای خودم و به خودم بر می گردوند.راستی که دنیا چه قدر کوچیکه.
چقدر راست گفت امام علی(ع) که: خوشبختی به سراغ کسی می ره که فرصت فکر کردن به بدبختی رو نداره.
محرم سال پیش هم تمام روزهاش زیارت عاشورا خوندم و امسال دو روزش رفت و برام بی تفاوت بود.هوای محرم برام عجیبه هیچ وقت هم نتونستم بفهمم این حس که درونمه چه حسیه.فقط می دونم که فرق داره.
پ ن:
-تو این لحظه خاص دلم می خواد برم امامزاده نزدیک خونمون،صداش دلمو زیرو رو می کنه.
-گریه بعضی هارو(!)که می بینم حالت انزجار و تهوع بهم دست میده.
پ ن:
-کاملاً بی اعتماد شدم، خودمم سخت باور می کنم!!!
-خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وزپی جانان بروم
پ ن:
-از تعبیرهایی که زیر غزل نوشته خوشم نمیاد!
-شاید خنده دار ترین جمله من تو مکالمه با خدا این باشه:خدایا تورو خدا...![]()