تبليغاتX
جزیره ترانه ها

جزیره ترانه ها


- از من به تو نصیحت،هیچ وقت دیگری رو بر خودت ترجیح نده و هیچ وقت کسی رو عزیز تر از خدت ندون این طوری پیشرفت میکنی به شرط این که بی رحم نشی بعضی جاها میشه رحم کرد،ولی کلی می گم اونها اخلاقیاته ولی جدا از این اخلاقیات خودتو عزیزتر از همه بدون.

-آدم فوق العاده مغروری هستی و خودت و گنجایش سطح فکریت رو خاص می دونی،فکر می کنی آدم خاصی هستی،فرق داری با بقیه و یه عنایتی بهت میشه
و یه چیز دیگه خیلی لجبازی،من اینجوری برداشت کردم که خیلی ادعات میشه

 فقط دلم خواست بهش بگم :
زاهـد ظاهرپرست از حـال ما آگاه نیـست          در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2:42  توسط پری  | 

این روزها

[یه نفس راااااااااااااااااااااااااااحت] تموم شد.دیگه حالم از هرچی درس و کتاب بود داشت بهم می خورد.دلم یه سفر درست و حسابی می خواد.به محض اینکه ترجمه های آقای استاد تموم شد می رم تهران .دوباره هر هر و کر کرامون از شب تا صبح راه می افته بعد عمه خانوم مثل همیشه می زنه پشت در میگه "یاتین داااااااااا"دوباره اتاق کوچیکه می شه سینما، تاریک تاریک همه ولو می شیم فیلم می بینیم تخمه می شکونیم تو سرو کله هم می زنیم.دوباره خاطره خلق می کنیم خاطره هایی که همیشه بیادموندنین و وقتی تو ذهن مرورشون می کنی لبخند میاد گوشه لبات و میگی عجب کارایی کردیما، یاد باد آن روزگاران یاد باد

این روزها برام روزاهای خوبیه به خصوص که بعد از مدتها حامد برگشته خونه، خیلی دلم براش تنگ شده بود همیشه از هم صحبتی باهاش لذت بردم.
کلی حرف زیم .از دلگیری هوای اینجا و از آسمون ابریش گفت ،از تفاوت ها از تجربه ها و از روزهاش ، روزهای پر از کتاب و درس تو دانشگاه از این که تصمیم داره برای دکترا بخونه و من هنوز هیچ تصمیمی برای ارشد نگرفتم.گفت و پرسید از تغیرها و اتفاق هایی که تو مدت غیبتش اتفاق افتاد از عمه و عمو و خاله و داعی.از زمین گفتیم و از آسمون
دیروز رفته بودیم ...سگه هی برای حامد پارس می کرد اون همون سگی بود که فقط به حامد اجازه می داد قلادشو ببنده و باز کنه چه قدر بزرگ شده بود خودمم مدتها میشد که ندیده بودمش.
کلی نهال درخت های توت و انجیر کاشتن.بعدش هم بازگشت به خونه و سردرد وحشتناکی که دچارش شدم و کدوئین و یه خواب کوتاه.
آخر شب هم با حامد و سارا و مامان نشستیم پت و مت دیدیم.آهنگ پت و مت و دوست دارم.آهنگش که شروع میشه دلتو باید بگیری و بخندی تــــــــــــــــــــــــا اون نوشته های آخرش.

این روزها چیزی که بیشتر از همه خوشحالم میکنه برق تو نگاه مامان و باباست.خوشحالم از این که خوشحالن.

اضافه شده در ۱۰/۱۱/۸۷ـ
یه مسافرته تقریبآ نا خواسته به شهر گرمسار و استان سمنان
ما که رفتیــــــــــــــم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:13  توسط پری  | 

قسم به آفتاب و تابش آن هنگام رفعتش

 به خیالم دیشب بر همین زمین خاکی چشم بسته ای و سحرگاه عزم رفتن داشته ای که دست های درخت تو را به دام خود آورد و باز عزم رفتن ،تو را به گریز واداشت.این ارتفاع پست از تو نیز فروغ گرفت که این چنین چشم خیره به نگاهت می شود و دیگر از آن شرمی که با نگاه تو سر را به زیر می افکند نشانی نیست.
بر اوج می روی و باز این قانون همیشگیست که تو را به زیر می آورد.
                                                                     اوج و فــرود،اوج و فــرود،اوج و.....
به سجده می ماند گویی به خاک زمین سر می گذاری و بر می داری.به تسبیح که زبان گشوده ای؟
تورا زوالیست و مرا پایانی،روزی پایانم را خواهی دید و دیگر روز من برای دیدار زوالت بر خواهم خواست .

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
طلوع خورشید از پشت درخت ها.انقـــــــدر زیبا بود که بی اختیار سه بار گفتم سبحان الله.فطرت خدا شناسی که تو وجود همه آدماست و تنها گاهی انکارش می کنند رو لمس کردم .چه زیبا بود خدایم و فطرتی که عطایم کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:56  توسط پری  |